نرم نرمک میرسد اینک پاییزی طلایی
امیدوارم تو این مدت که کم پیدا هستم همتون از نبودنم کمال استفاده رو برده باشید . یه مدته دیگه دستم به کیبورد نمیره بخصوص اینکه پسورد وبلاگم هم فراموش کردم و اینجا بودنم رو تا الان مدیون حافظه مبارک سیستمم هستم . ![]()
از وقتی امتحانا تموم شد تصمیم گرفتم همه ی اون کتابهایی که تعریف زیبایی شون به گوشم رسیده بود رو بگیرم و بخونم . بین همه کتابهایی که خوندم بیشتر از همه سه تا کتاب بود که واقعا تاثیر جالبی روی من داشت . اولیش کتاب "هبوط در کویر" دکتر شریعتی و بعد کتاب "جهان بینی و ایدئولوژی" ایشون بود , من همیشه مقاله هایی از نوشته های استاد رو از گوشه و کنار نت یا کتابهای مختلف میخوندم اما این دفعه مصمم شدم تا یکی از کتابهای خود استاد رو بگیرم . قبلا همیشه تلاش میکردم با آدمهایی رفتار کنم تا بینش و اندیشه ای شبیه به شریعتی داشته باشن اما حالا میفهمم اگه قرار باشه همه شریعتی باشن دیگه "شریعتی بودن" بی معنی میشه گاهی اوقات بعضی آدمها باید تک باشن تا باقی بمونن مثل سعدی که موقع شنیدن شعرهاش حس میکنم دارم شیرینی مخصوص عربها را میخورم
(از همونا که مامان هر وقت میره قم اگه اشتباه نکنم از بازارچه ای که اونجا هست میخره) کتاب دیگه ای که باعث شد به اطرافم دقیقتر از قبل نگاه کنم و با فکر بیشتری به گذشته نگاه کنم " دا " بود . دا در لهجه ی کردی به معنی مادر هست , این کتاب خاطرات سیده زهرا حسینی هست که زندگی خودش و خانوادش را که قسمت اعظم اون رو ماجراهای 8 سال دفاع مقدس تشکیل میده که البته من اسمش رو گذاشتم 8 سال دفاع مدفون ! مطمئنم اکثر شما وقتی به اینجا میرسید نوشته رو ول میکنید و زیر لب میگید باز هم شروع شد , شعـــــــــــــــار !
از این نظر میگم 8 سال دفاع مدفون که اگه حقایق اصلی جنگ برای ما جوانها گفته میشد الان تا این حد از جنگ و هر چی که به اون مربوط میشه ( از سهمیه کنکور گرفته تا دیگر چیزها ) متنفر نبودیم و شما نمیگفتید دارم شعار میدم ! بهتون توصیه میکنم خودتون کتاب "دا" رو بخونید تا اگه هنوز تکه های از آینه ی وجوتون سالم مونده باشه این فرصت را بدست بیارید تا حقایقی رو که به زندگی معنا میده رو ببینید.
خب پاییز هم اومد , چه زود رسید نه ؟! ![]()
پاییز که میشه آشهای گرم آب انار مادر (مادربزرگ پدری ام) که از صبح زود درست میکنه از هر غذای دیگه ای تو اون آب و هوای سرد بهم میچسبه عصر هم که میشه دستم رو میگره و میبره باغ خانوادگی مون و اونجا انار میکنیم و همون جا زیر درخت دست منو میکشه و بدون توجه به اعتراضهای من که میگم لباسهام کثیف میشه میشوندم روی زمین و یه انار میده دستم و میگه اگه با دندانهای خودت قسمت کنی یه طعم دیگه داره !
جدا چقدر زندگی قشنگه ها !
اینها باعث میشه تهرون رفتنم رو هر روز عقب بندازم و دانشگاه و کلاسهاش رو که هنوز شروع نشده بهونه کنم!
این روزها من هستم و کتابهای جور واجور و آشهای آب انار مادر و گاهی اوقات قهوه که مادر همیشه میگه بهتره به خاطر صاف شدن پوست صورتم "کاسنی" رو جایگزین اون کنم .
راستی 10 مهر ماه یه مراسمی هست به اسم " قالیشویان " که مردم کاشان بخصوص مردم ناحیه ی فین به اون اهمیت زیادی میدن .
10 مهرماه منم تو این مراسم هستم و قول میدم در این مورد آپ کنم وعکسهاش رو براتون بزارم .
خبر بعدی هم اینکه بزودی به یه وبلاگ جدید اسباب کشی دارم , اگه خواستید برام هدیه بیارید لطف کنید چیز گرون قیمیت بیارید چون من اصلا عادت به گرفتن کادوهای ارزون قیمت ندارم ! ![]()
با وجود تمام زشتی های موجود اما امیدوارتر از همیشه زندگی میکنم و زندگی رو دوست دارم .
قبل از خداحافظی از همتون که تو این مدت هیچ خبری ازم نگرفتید و منو بیشتر از این شرمنده ی روی ماهتون نکردید مراحل سپاس را به جا می آرم .
بای بای .
![]()
